تبليغاتX
خاطراتم با تو

خاطراتم با تو

...با تو زیر باران

...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 19:48 توسط دیوونه|

حالم خیلی گرفته

آرامش به ما نیومده...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 20:37 توسط دیوونه|

حالم خیلی بده و

تو پا به پای من درد میکشی...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 23:25 توسط دیوونه|

ازت ناراحتم.

همین.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 21:43 توسط دیوونه|

تا آخر عمرم شرمندتم!

خدا رو شکر که قسمت من اینه گله ای ندارم.

خدا رو شکر که من اینم، گله ای ندارم.

ولی دیگه نمیخوام شرمندت بشم عزیزم.

تمام!

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 22:0 توسط دیوونه|

امروز بدجوری نگرانم کردیا؟

قربونت برم که بعدش از دلم دراوردی

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 19:40 توسط دیوونه|

خیلی دلم برات تنگ شده عزیزم.

همین.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 17:30 توسط دیوونه|

دلم این روزا بدجوری گرفته، تو از من بدتر!

بمیرم برای اشکات عزیزم

انگار هربار که حالم بد میشه بدون اینکه بخوام تو اول از همه خبردار میشی!

دیروزو دیدی؟ من نمیدونستم اون خانوم که هرجا هست خدا نگهدارش باشه، شماره تو رو گرفته! بمیرم که اونقد هول کردی بمیرم برای اشکات!

بازم میگم، دیروز روز بدی بود اما عاشقترم کرد پس چرا بگم بد؟

دیروز عالی بود

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 21:9 توسط دیوونه|

تنهام، آهنگ همدم معینو گذاشتم گوش میکنم و به تو فکر میکنم و باینکه چقد شبیه حال ماست!

تنهایی، حالت خوب نیست، سرتو کردی زیر پتو و به من فکر میکنی و باینکه این دوری کی تموم میشه؟

عاشقتم.

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 19:46 توسط دیوونه|

دیشب یه سری حرفا درباره خودم بهت زدم که خیلی ناراحت شدی ببخش ولی این ترسیه که همیشه با منه و نگرانم میکنه عزیزم. خیلی دلداریم دادی و بخدا فقط بخاطر توئه که هنوز کم نیاوردم!

خیلی دوستت دارم عزیزم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 19:39 توسط دیوونه|

این روزا حالم خیلی خیلی خیلی افتضاحه و زندگی برام زهرماره. تنها دلیل نفس کشیدنم تویی وگرنه منو چه به زندگی کردن؟!
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 16:43 توسط دیوونه|

مشکل تو کم بود مشکل خودمم بهش اضافه شد!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 10:52 توسط دیوونه|

دارم دق میکنم...
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 22:3 توسط دیوونه|

زندگی چیز مزخرفیه.
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 21:52 توسط دیوونه|

من، تو، رودخونه بی آب، تاریکی، عشق،عشق،عشق...

عاشقتم تا ابد.

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 22:20 توسط دیوونه|

چرا همه چی داره اینجوری میشه؟ یعنی قراره چی بشه؟ چرا همه چی بهم ریختس؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

چرا هرچی دعا میکنم بالا نمیره؟ چرا هرچی دعا میکنی بی تاثیره؟

چرا زندگی اینجوریه؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 22:15 توسط دیوونه|

روز بدی بود امروز.

خاله عزیزم فوت کرد.

هنوزم باورم نمیشه خاکش کردیم.

بچه هاش...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 20:43 توسط دیوونه|

بازم تنهام نذاشتی.

هیچوقت نمیذاری...

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 20:4 توسط دیوونه|

یادته میگفتی اگه چند ساعت ازت بیخبر باشم میمیرم؟ دیدی ساعتهاس ازم بیخبری و عین خیالت نیس؟

یادته بهت گفتم اگه دلت تنگ شد خودت زنگ بزن؟ دیدی دلت تنگ نشد؟

یادته میگفتم خیلی غصه دارم میگفتی عین کوه پشتتم؟ دیدی پشتمو خالی کردی؟

یادته میگفتم غرورتو بیشتر از من دوست داری میگفتی نه اینطور نیس؟ دیدی دست غرورتو گرفتی و رفتی؟

یادته میگفتی هیچوقت تنهات نمیذارم؟ دیدی گذاشتی؟

یادته میگفتی هیشکیو ندارم میگفتم خودم میشم همه کست؟ دیدی قبولم نداشتی و رفتی؟

گناه من چی بود جز یه کوه غصه که داره از پا درم میاره؟ جز درد؟ جز غم دوری؟ جز دلتنگی که اعصابمو ریخته بهم؟ چرا نفهمیدی دوریه که از من یه دیوونه ساخته؟

تو نخواستی بفهمی چقد غصه دارم ... توی اوج غصه و دلتنگی تنهام گذاشتی و این درد و دوری رو همیشگی کردی.

تو دلتنگ نشدی،

گفتم حتما دلت تنگ میشه ولی... .

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 18:17 توسط دیوونه|

تست گرفتم. بازم افتضاح! کلیه هام بدجوری درد میکنن.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 22:35 توسط دیوونه|

امروز با الهام قرار گذاشتیم رفتیم یخرده قدم زدیم. از زندگیش میناله. این روزا کیه که نمیناله؟ میخواستیم بیشتر با هم باشیم اما بنده خدا دید حالم زیاد خوب نیس دیگه اومدیم خونه. کلی کار ریخته سرم باید تمومشون کنم.
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 20:8 توسط دیوونه|

امروز خیلی حرص و جوش خوردم. الانم حالم خیلی بده تست گرفتم افتضاح بودم. سردرد و سرگیجه داره دیوونم میکنه.

کاش میمردم...

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 19:34 توسط دیوونه|

از خدا میخوام امشب ناامیدت نکنه.

نا امیدمون نکنه...

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 20:26 توسط دیوونه|

فدای عبادت کردنت توی این شبای عزیز بشم...
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 10:55 توسط دیوونه|

این روزا همش توی خونه با همه دعوا دارم. بازم با مامان دعوام شد و حرفاش مثل خنجر رفت توی قلبم.

...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 13:33 توسط دیوونه|

خدایا ما خسته ایم تورو به خودت قسمت میدم که مشکلاتمونو حل کنی...
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 13:46 توسط دیوونه|

قربون دستای زحمتکش و زبون روزه ت برم.
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 16:33 توسط دیوونه|

این روزا بدجوری داره به تو فشار میاد و این آزارم میده. باهات که حرف میزنم از این راه دور قشنگ میفهمم که داغونی. کارم شده دلداری دادن به تو و غصه خوردن. کاش یه معجزه میشد و روزای بهتری میومدن.
نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 18:39 توسط دیوونه|

دیشب یه جمله قشنگ بهم گفتی که تا آخر عمرم هیچوقت یادم نمیره!

گفتی:

بعد از خودش، تو خدامی!

از همون خدای مهربون میخوام که خودش همیشه مواظبت باشه.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 22:30 توسط دیوونه|

بلاتکلیفی توی کار و زندگی کلافم کرده. بلاتکلیف اینکه آینده قراره چی بشه؟ و تو هیچکدوم اینا رو نمیخوای بفهمی. کارت شده محاکمه و بازخواست من غافل از اینکه منم داغونم.

دیگه خسته شدم. امروز روز بدی بود برام.

دلم میخواد...

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 18:29 توسط دیوونه|


آخرين مطالب
» ...
» ...
» ...
» ...
» ...
» ...
» ...
» ...
» ...
» ...

Design By : Pichak